بلبل
بلبلی بـنـشسته بـر روی چمـن
او چنین می گفت با جفتش سخن
ما ز سرمای زمستان رسته ایم
دل به امید گـلـستـان بـسـتـه ایم
بعد از این ها رنگ گل خواهیم دید
گل از این بستان سرا خواهیم چید
بـود او را ایـن سـخـن انـدر مـیـان
بــاز کـی بـگـرفـت او را در دهـــان
گــفــت در دهـــان بـــاز راســت
عـمـر کـوتــه بـــیــن و امـیـد دراز
خدا گر زحكمت بندد دري
زرحمت گشايد در ديگري
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 13:25 توسط اسی
|
