ادامه داستان
بهتر است که به دوستان خود درسی بدهم.
بنابراین به بازار می رود و یک دست لباس درست و حسابی برای خود
می خرد و به پیش دوستان خود می رود و تک تک دوستان خود را برای
ناهار دعوت می کند.
زمان ناهار که می رسد دوستانش یکی پس از دیگری پیدایشان می شود.
و زمانی که دوستانش همه جمع می شوند به آنها می گوید :
امروز بره ای خریدم تا از گوشتش کباب درست کرده و بخوریم اما زمانی که
به بازار رفتم تا وسایلی بخرم در زمانی که به خانه برگشتم بره را ندیدم
چون کلاغی آمده بود و بره را برداشته بود. پسر به دوستانش گفت: آیا شما
باور می کنید ؟
دوستانش همگی به اتفاق گفتند : دروغ هم چیست؟ حتماٌ کلاغ آمده و بره
را برده است.
پسر که می خواست به دوستانش بفهماند که کارشان اشتباه بوده رو به
آنها کرد و گفت زمانی که در کبابی به شما گفتم که پنیرم را کلاغ برده باور
نکردید و مرا مسخره کردید و اکنون که به شما می گویم که بره را کلاغ
برده باور می کنید؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
بروید و مرا با شما دگر کاری نیست.
آری دوست آن است که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی.
یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
تا پول داري رفيقتم
قربون بند كيفتم.